تبليغاتX
عشق و ظلم

عشق و ظلم

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 10:44  توسط مهرناز  | 

انکارم نکن

این سفر بدون حضور تو است و تو بازگشتی نخواهی داشت

درونم خاطره ها و تصاویر پژمرده نخواهند شد

اما در سرنوشت من از تو هیچ اثری نخواهد ماند

آینده ام را قرض گرفتی در حالی که از گذشته ام بریدی

من دیگر وجود ندارم

بارها امتحان کردم با چیزهایی که از تو برایم مانده بود

نه ،من دیگر وجود ندارم

با گناه و ثوابت با همه چیزت ساختم و عاشقت نماندم آیا ؟

تو همواره رهایم کردی و من همیشه به سراغت نیامدم آیا ؟

مفهوم وفا را نفهمیدم ، اما آیا ارزش تو را ندانستم؟

انکارم نکن ، می سوزم

نه ،من دیگر وجود ندارم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 10:4  توسط مهرناز  | 

ستاره

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 16:31  توسط مهرناز  | 

 

شمع مي سوزد و پروانه به دورش همه شب       

    من كه مي سوزم و پروانه ندارم چه كنم

.......................................

نقش كردم رخ زيباي تو بر خانه دل

خانه ويران شد و آن نقش به ديوار بماند

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 11:40  توسط مهرناز  | 

ستاره

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 9:59  توسط مهرناز  | 

وقتی از غربت ایام دلم میگیرد

مرغ امید من از شدت غم میمیرد

دل به رویای خوش خاطره ها میبندم

باز هم خاطره ات دست مرا میگیرد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 9:55  توسط مهرناز  | 

سلام شما به اسم تک ستاره ی زندگیش برام نظر گذاشتین.میشه خودتونو معرفی کنین. ممنون می شم .
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 9:50  توسط مهرناز  | 

بعد از گذشت سالها اندوه و دلگیری

حالا سراغ از این من ِ دلتنگ می گیری؟؟

حالا که دیگر دستهایم خالی از عشق اند

سرشارم از شرجی ترین شبهای زنجیری

من خواب دیدم ، خواب بارانی که می آید

اما تو رفتی و نشد این خواب تعبیری

باران نیامد ، نه! نیامد، بعد تو هرگز

آن وقت می پرسی چرا از جان خود سیری؟

بعد از گذشت سالها بی پنجره بودن

حالا برای این دل تاریک می میری

گیرم تمام آسمان را هم به من دادند


پرواز ممکن نیست وقتی

که زمین گیری...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 10:1  توسط مهرناز  | 

برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست

 جز به نفهمیدن !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 9:51  توسط مهرناز  | 

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...

 ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...

 مي تواند تنها يك همسر داشته باشد

 و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....

براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است

 و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...

 در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

 او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

 او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني....

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....

 او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ....

 او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 9:49  توسط مهرناز  | 

 

آنروز ..


تازه فهمیدم ..


در چه بلندایی آشیانه داشتم...


 وقتی از چشمهایت افتادم...


هنوز دست و پای دلم درد می کند ..


چقدر شکستن سخت است ...


وقتی تو داری نگاه می کنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 15:55  توسط مهرناز  | 

بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز ...

با صد بهانه ی متفاوت تمام روز ...

هی فکر می کنم به تو و خیره می شود

چشمم به چند نقطه ی ثابت تمام روز

زردند گونه های من و خاک می خورد

آیینه روی میز توالت تمام روز

در این اتاق بعد تو تکرار می شود

یک سینمای مبهم  و صامت تمام روز

گهگاه می زند به سرم دردودل کنم

با یک نوار خالی کاست تمام روز

من بی تو مرده ای متحرک تمام شب

من بی تو سرد و خسته و ساکت تمام روز

دوستت دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 14:55  توسط مهرناز  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 15:21  توسط مهرناز  | 

رفتی اما هنوز خواستنی ترین خواسته ام آغوش توست 

رفتی اما هنوز برایت ترانه می سازم

اشک دگر توان نوشتن از من گرفته است

رفتی و رفتنت به سلامت / تنت را به یاس ها می سپارم

روحت را به بوسه های بی کس تنهاییم

رفتی اما من بی وقفه تو را زار می زنم

رفتی و رفتنت به سلامت

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 11:30  توسط مهرناز  | 

دوباره باز هوای این دل بارانیست از زخم زمانه و دلتنگی برای تو

بگو نازنینم چگونه تو را به فراموشی بسپارم مگر می شود از تو

نگفت از تو نخواند با تو نبود

بیا تنهاترین فرشته ی تنهایی من تنها تویی که می توانی تمامیه

این دلتنگی های مرا پایان دهی و این دل شکسته ام را مرحم نهی

بیا تا با تو بگویم راز این دل بیقرار چیست

درد این دل شکسته از کجاست و بهترین مرحمش چیست

کاش این رویای وصال تو حقیقت شود

و این دل شکسته ام درمان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 11:15  توسط مهرناز  | 

دل سوخته تر از همه ی سوختگانم

در صحنه ی بازیگریه کهنه ی دنیا

عشق است قمار من و بازیگر عالم

با اینکه همه باخته در بازیه عشقم

بازنده ترین هست در این جمع نشانم

ای عشق از تو زهر است به کامم

ای عشق ای عشق بردی تو امانم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 11:38  توسط مهرناز  | 

خدا منو ببخش اگه از این دنیا گله دارم

        آخه دلم خیلی پره از این دنیا نفرت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 10:18  توسط مهرناز  | 

اگر روزي تهديدت كردن بدان دربرابرت ناتوانند.

اگر روزي خيانت ديدي بدان قيمتت بالاست

اگر روزي تركت كردند بدان با تو بودن لياقت مي خواهد

اگر دشمني پيدا كردي بدان در راه رسيدن به هدفي موفق بودي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 12:55  توسط مهرناز  | 

روزگاری که هنوز

ناله و سوز دلم رنگی داشت

وگل احساسم در دل بند زده ات جایی داشت

لب آن جوی روان

سر آن کوه بلند

زیر آن گنبد دوار کبود
 
من و تو بودیم ، آری من و تو!
 
محو در اوج نگاه ، غرق در عمق خیال
 
و فضا پر بود از سکوتی که پر از آوا بود
 
و زمانی که میان من و تو ، از گذر دست کشید

یادت آمد؟
دست من سنگی ، زدمش بر دل آب
 
نقش آن چهره ی رویایی تو ، شد پریشان در آب
 
یادت آمد که به نجوا گفتم:

قلب تو پاک تر از آب روان!

یادم امد
دست تو قاصدکی ، پرپرش می کردی ، به هوا می دادی
 
زمزمه کردی:
 
روزگاری که جفا ، همچو این سنگ شکند قلب مرا

آرزوهای من وتو شود این قاصدک رفته به باد!

یادم آمد

به تو من خندیدم ، و تو از خنده ی من خندیدی

.....سالها می گذرد....
 
از برایم نه دلی مانده ، نه سوز دلی

 نه گل احساسی!

لب آن جوی روان

سر آن کو بلند

زیر آن گنبد دوار کبود

من و یک قاصدک رفته به باد!

و یک اندیشه ی دور

که چرا آن روز
 
به تو من خندیدم ، و تو از خنده ی من خندیدی ؟!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 10:54  توسط مهرناز  | 

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 9:48  توسط مهرناز  |